X
تبلیغات
پارس هاب
جمعه 1 شهریور‌ماه سال 1387
جبران خلیل جبران
نوشته شده توسط هادی عباسی در ساعت 22:16

جبران خلیل جبران در ششم ژانویه سال 1883 در خانواده‌ای مارونی از طبقه متوسط در البشری- ناحیه‌ای کوهستانی در لبنان زاده شد. پدرش پیش از آن که رو به قمار آورد،  خواربار فروش بود. کامیلا، مادرش از ازدواج اولش پسری به نام پیتر داشت. جبران و مادرش رابطه‌ای نزدیک و با درک متقابل داشتند و همین رابطه کشش هنری جبران را تقویت می‌کرد. دو دختر به نامهای ماریانا و سلطانه خواهران کوچک جبران بودند. در سال 1895 پدر جبران به زندان افتاد. کامیلا برای گریز از فقر با چهار فرزندش به بوستون مهاجرت کرد و در آن جا با کار و تلاش خود و پسر بزرگش پیتر توانست امکان تحصیل جبران را فراهم آورد. جبران در دوازده سالگی استعداد خود را در نقاشی آشکار کرد و به آموختن زبان انگلیسی پرداخت.


در سال 1896 به کاخ دنیسون راه یافت، جایی که خلاقیت هنری کودکان فقیر و مهاجر تشویق می‌شد. اواخر همان سال با فرد هلند دی، عکاس بوستونی آشنا شد که از خلیل حمایت کرد و تاثیر شگرفی بر هنر و اندیشه او گذاشت.
جبران که به تکمیل تحصیلات عربی اش علاقه‌مند بود، در سال 1897 به لبنان بازگشت تا در بیروت به تحصیل در دبیرستان الحکمه بپردازد. در سال 1902 و در نوزده سالگی به بوستون بازگشت و دوستی عاشقانه‌ای با یک شاعره جوان و روشنفکر بوستونی به نام ژوزفین پیبادی بر قرار کرد. در همان سال به فاصله چند ماه، ابتدا سلطانه خواهرش، سپس مادرش و به فاصله کوتاهی پیتر برادرش را از دست داد. آن هنگام تنها تسلای او ماریانا و دوستش ژوزفین بودند.

 
در سال 1904 با ماری هسکل که مدیر یک مدرسه بود آشنا شد و این آشنایی آغازگر یک دوستی مادام العمر شد که گهگاه به سوی عشق نیز کشیده شد. رابطه جبران با ماری تاثیری شگرف بر نویسندگی او گذاشت. با حمایتهای مالی ماری بود که جبران توانست همچنان به نقاشی و نویسندگی بپردازد. در سال 1908 و در سن بیست و پنج سالگی با حمایت مالی ماری اقامت دو ساله‌اش را در پاریس آغاز کرد و به آموختن نقاشی ادامه داد. در سال 1910 به بوستون برگشت و رابطه عاطفی‌اش با ماری شدت گرفت. اما مساله اختلاف سن مانع از ایجاد یک رابطه عشقی بین این دو نفر می‌شد، چون ماری نگران واکنش جامعه نسبت به اظهار عشق او به یک مرد جوان بود. با این حال این اتفاق مانع تبدیل شدن رابطه آنها از یک آشنایی صرف به یک رابطه عمیق عاطفی و یک همکاری هنری نشد.

جبران در سال 1911 کار روی نخستین دست نویس انگلیسی زبانش یعنی دیوانه را آغاز کرد. ماری به مربی و ویراستار جبران تبدیل شد و یک دوره آموزشی برای جبران ترتیب داد تا نگارش او را به زبان انگلیسی تقویت کند و به تحصیلات فرهنگی او پیشرفت بخشد.  در سال 1912 «بالهای شکسته» تنها رمان بلندش به زبان عربی در نیویورک منتشر شد و خود نیز به نیویورک نقل مکان کرد. در سال 1914 مجموعه اشعار منثور او در روزنامه المهاجر، با عنوان اشکی و لبخندی در نیویورک منتشر شد و نمایشگاهی که در نگارخانه مونتروس برپا کرد با موفقیت چشمگیری مواجه گردید. کتاب دیوانه که موفقیت ادبی نوینی برای او به ارمغان آورد در سال 1918 به زبان انگلیسی منتشر شد و مطبوعات محلی از آن استقبال کردند و او را با ویلیام بلیک شاعر انگلیسی، و تاگور نویسنده هندی مقایسه کردند که در پل زدن بر روی مغاک میان شرق و غرب مشهور بود. پس از انتشار چکامه بلند عربی به نام المواکب، در سال 1920 با تاگور ملاقات کرد و امثال طنزآمیز او درباره نویسندگان مشهور در اسکندریه مصر چاپ شد.

در سال 1920 تقریبا سه چهارم پیامبر به پایان رسیده بود. همان زمان در نامه‌ای پرکنایه به ماری اعتراف کرد که مشکل هویت را حل کرده و تاثیرات شرق و غرب را در خودش به تعادل رسانده است و اظهار داشت: «اکنون می‌دانم که من بخشی از کل هستم – تکه ای از کوزه. اکنون فهمیده‌ام کجا برای من مناسب است، و به شیوه‌ای خاص، من همان کوزه هستم... و کوزه همان من.» با نزدیک شدن به پایان کار بر روی پیامبر، ماری و جبران تاثیر عظیم نیچه را بر روی این کتاب تصدیق کردند و آن را یادآور «چنین گفت زرتشت» نیچه دانستند. چند ماه پیش از انتشار پیامبر، جبران کتاب را این گونه برای ماری خلاصه کرد: «سراسر کتاب فقط یک چیز را میگوید: تو بسیار بزرگتر از آنی که می‌دانی... و همه چیز نیک است.» سرانجام در اکتبر 1923 کتاب پیامبر با سبک تغزلی و ساده به چاپ رسید که با موفقیت چشمگیر مواجه شد. در این دوران وابستگی جبران از نظر مالی و ادبی به ماری کاهش یافت. هر چه اعتماد به نفس او در نگارش به زبان انگلیسی بیشتر می‌شد، اتکایش به نظرات ماری کمتر کاهش پیدا می‌کرد. با این حال چهره ماری به عنوان الهامی برای نقاشی‌های او باقی ماند. در همان سال ماری هسکل به جورجیا مهاجرت کرد و در حقیقت از زندگی جبران خارج شد.

مجموعه کلمات قصار جبران با نام «قلمرو خیال» در سال 1927 در قاهره منتشر شد و سال بعد نیز عیسی، پسر انسان را به چاپ رسانید. در همان سالها وضع سلامتی اش رو به وخامت گذاشت و درد عصبی بدنش افزایش یافت و او را به مصرف الکل سوق داد. سرانجام پس از انتشار کتاب «خدایان زمین» در ماه مارس سال 1931، روز دهم آوریل همان سال در بیمارستانی در نیویورک درگذشت. مجله نیویورک سان اعلام کرد: پیامبری مرده است.

کالبدش را به لبنان فرستادند و تشییع جنازه عظیمی برایش برگزار کردند.

به دنبال مرگ جبران، ماری آثار بازمانده او را ویرایش کرد و آخرین کتاب او به نام سرگردان را در سال 1932 به چاپ رساند. ماری مراقبت از ماریانا، آخرین بازمانده جبران را به عهده گرفت. اما بزرگترین خدمت ماری به جبران پس از مرگ او، انتشار خاطرات روزانه اش بود که در مورد پندارها و عقاید جبران بینش نوینی به منتقدان بخشید.

آثار جبران خلیل جبران

 

 

نمونه‌هایی از نثر جبران

از کتاب دیوانه

 

سگ دانا

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند، ایستاد. آنگاه از میان آن دسته، یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت "ای برادران دعا کنید؛ هر گاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد." سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آنها روبرگرداند و گفت "ای گربه‌های کور ابله، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم "از ایستان در این دشت خلوت خسته نشده ای؟" گفت: "لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم". دمی اندیشیدم و گفتم: "درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام." او گفت:" فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند." آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد. هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند.

دو قفس

در باغ پدرم دو قفس هست. در یکی شیری ست، که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید "بامدادت خوش، ای برادر زندانی."

 

سخنان ارزشمند جبران خلیل جبران

 

زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در سخن گفتنت جلوه کند.


چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در دل من است، شایسته تر آن که گفته آید : من در دل خداوندم.


هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند.


و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟


آنچه امروز شما راست، یک روز به دیگری سپرده شود. پس امروز به دست خویش ببخشید، باشد که شهد گوارای بخشش، نصیب شما گردد، نه مرده ریگی وارثانتان.


چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را در پیش خواهد گرفت.


این کودکان فرزندان شما نی اند، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند، لیکن از شما نیایند. همراهی تان کنند، اما از شما نباشند.

اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت. برای تو کافی است که گام در معبدی نهی، بی آنکه کسی تو را ببیند.

 

دهش بخشش، آنگاه که از ثروت است و از مکنت، هر چه بسیار، باز اندک باشد، که واقعیت بخشش، ایثار از خویشتن است.


رابطه دلی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد.


پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه‌های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت؟!

 

مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت؟ پس، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل بخشش یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد.

 

شادمانی اسطوره ایست که در جستجویش هستیم.

 

که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی.


وقتی حیوانی را ذبح می کنی، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد، من نیز همانند تو خواهم سوخت، زیرا هنجاری که تو را در برابر من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.


مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است، به کم شوق طعنه زند که : "چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟!".زیرا، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد " لباست کو؟! " و از بی پناه سوال نمی کند " خانه ات کجاست؟!

 

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند.

 

تاسف، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند.


شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل، خمیری در تنور نهد، نان تلخی واستاند که آدم را تنها نیمه سیر کند، و آنکه انگور به اکراه فشارد، شراب را عساره ای مسموم سازد، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد، تنها می تواند گوش آدمی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.

 

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند.

 

به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید. به شبنم این بهانه‌های کوچک است که در دل، سپیده می دمد و جان تازه می شود.


اندوه و شادی همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و شادی.

 

مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید.

 لکن زندگی شمایید و حجاب خود، شمایید.

 

زیبایی قامت بلند ابدیت است، نگران منتهای خویش در زلال آینه.


اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید.

  

ما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم‌های گیتار را باز کنید، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟


از یک خود کامه، یک بدکار، یک گستاخ، یا کسی که سرفرازی درونی اش را رها کرده، چشم نیک رای نداشته باش.


زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست.

  

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند.

 

تو، نابینایی و من کر و لال پس دست در دستم بگذار تا یکدیگر را درک کنیم.

  

                         ماهیت هر انسان، آن نیست که برایت آشکار می‌کند،

                                                          بلکه آن چیزی است که نمی‌تواند آشکار نماید.

 

بیا قایم باشک بازی کنیم و در پی یکدیگر بگردیم

اگر در دلم پنهان شوی. یافتنت برایم دشوار نیست.

ولی اگر در لاک خویش پنهان شوی تلاش دیگران برای یافتن بیهوده خواهد بود.

 

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است.

عشق ثمره ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد 

در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت !

 

خانه ام می‌گوید : ترک ام مکن که گذشته ات در من نهفته است.

راه نیز می‌گوید: در پی من بیا که آینده ات منم.

اما من به خانه و راه می‌گویم : مرا گذشته و آینده ای نیست.اگر بمانم، در ماندنم رفتن است و اگربروم، در رفتنم ماندن،

که تنها محبت و مرگ، همه چیز را دگرگون توانند کرد.

 

هفت جا، نفس خویش را حقیر دیدم :

نخست، وقتی دیدمش که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.

دوم، آن گاه که در برابر از پا افتادگان، می‌پرید. 

سوم، آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. 

چهارم، آن گاه که گناهی مرتکب شد و با بادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند، خود را دلداری داد. 

پنجم، آن گاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست. 

ششم، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود. 

هفتم، آن گاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

 

درباره مرگ و زندگی

من بودم،

من هستم.

و تا آخر زمان خواهم بود.

زیرا وجود مرا پایانی نیست.

در آن بالا به حلقه ی نور نزدیک شده ام.

با وجود این، بنگرید چگونه اسیر ماده ام.

من برای همیشه بر این سواحل قدم خواهم زد،

در میان ماسه و کف.

مد بلند دریا ردپای مرا خواهد زدود،

و باد کف دریا را خواهد سترد.

اما دریا و ساحل برای همیشه

باقی خواهند ماند.

پمپئی ایستاد، و در همان حال سرود جاودانگی سرداد:

بگذار زمین هر آنچه که داده است باز بس بگیرد.

زیرا من، انسان، پایانی ندارم.

یک بار دستم را از مه پر کردم.

سپس دستم را باز کردم، بیا و بیین، مه به کِرمی بدل شده بود.

دستم را بستم و دوباره گشودم، بنگر، پرنده ای در میان دستم بود.

باز دستم را بستم و گشودم، در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود، سیمایی

غمگین داشت و به بالا می نگریست.

باز هم دستم را بستم، وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدم،

اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی.

فراموش مکنید که من به سوی شما باز می گردم.

اندک زمانی دیگر، اشتیاق من غباری و کفی دیگر برایم گرد می آورد برای

ساختن بدنی دیگر.

اندک زمانی دیگر، دمی چند بر بستر باد می آسایم، سپس زنی دیگر مرا به

دنیا می آورد.

هزاران هزار سال پیش از آن که دریا و بادی که در جنگل می پیچید،

زبانمان را گویا کند، مخلوقاتی بودیم بی قرار، مشتاق و سرگردان.

در طبیعت مرگی وجود ندارد،

و گوری نیز در آن تعبیه نکرده اند؛

اگر طبیعت بهار ناپدید شود، چه باک

که موهبت شادمانی ترک مان نخواهد کرد.

ترس از مرگ پنداری است، که در سینه ی فرزانگان قرار می یابد؛

 

کسی که یک بهار زندگی کند

مانند کسی است که روزگارانی بیشمار زندگی کرده باشد.

نی را بیاور و نغمه ساز کن!

زیرا نغمه، راز جاودانگی است

و شکایت نی از پس شادی و غم،

باقی می ماند.

و او با خودش گفت:

"آیا روز جدایی همان روز دیدار است؟

آیا وقتی گفته می شود غروب من، در حقیقت همان پگاه من بوده است؟"

بشریت رودخانه ای از روشنایی است که از ازل جاری شده است و به ابد

می ریزد.

اگر در تاریک روشن رؤیا بار دیگر با هم دیدار کنیم، باز با یکدیگر سخن

می گوییم و شما برای من آوازی ژرف تر می خوانید.

و اگر دستانمان در رؤیایی دیگر به هم برسند، در آسمان برجی دیگر بر می

افرازیم.

ای مه، خواهرم، خواهرم ای مه!

اینک با تو یگانه‌ام، دیگر یک "من" نیستم.

دیوارها فرو ریخته اند، و زنجیرها گسسته اند؛

به سویت بر می خیزم، همچون مه،

و تا روز دوم زندگی، با هم روی دریا شناور خواهیم بود،

تا روزی که سپیده دمان، تو را چون شبنمی بر باغی بنشاند،

و مرا چون کودکی در آغوش مادری.

من قدرت بابل و شکوه مصر و عظمت یونان را دیده ام، چشمان من هیچ

گاه از دیدن خردی و حقارت کارهای آنان باز نایستاده.

با ساحران "عین دور" و کاهنان "آشور" و پیامبران "فلسطین" نشسته ام، و

دمی از خواندن سرود حقیقت باز نمانده ام.

من آن فرزانگی را که بر هند نازل شد آموخته ام، در شعری که از قلب عرب

جاری بود استاد شده ام و به موسیقی ملل غرب گوش سپرده ام.

با این وجود این، هنوز کورم و نمی بینم، گوشم سنگین است و نمی شنوم.

من قساوت جهان گشایان حریص را تاب آورده و طعم ستم مستبدان و اسارت

زورمندان را احساس کرده ام.

اما هنوز آنقدر توان دارم که با سرنوشت ناسازگار بستیزم.

من همه ی این ها را دیده و شنیده ام، اما هنوز کودکی بیش نیستم. در حقیقت،

کردار جوانی را نیز خواهم دید و خواهم شنید، پیر خواهم شد، کامل خواهم شد و

به خدا رجعت خواهم کرد.

 

مرگ بر روی زمین، برای فرزند خاک پایان راه است،

اما کسی که آسمانی است،

مرگ برایش آغاز کامیابی است؛

بی تردید کامیابی از آن اوست.

اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد،

جاودانه می شود.

کسی که شب درازش را به خواب می رود،

به یقین در دریای خوابی ژرف محو می شود.

کسی که در بیداری اش زمین را تنگ در آغوش می گیرد،

تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید.

و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود،

از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد؛ گران جانان فرو

می روند.

 

درباره رابطه جبران خلیل جبران و ماری هسکل

اندکی از استقرار خلیل در امریکا و بهبود وضع خانواده گذشته بود که با فِرِد هلند دِی، هنرمند رها از قراردادهای سنتی، آشنا شد و او جبران را به مسیری خلاقانه‌تر از پیش کشاند.

 
جبران خلیل جبران در سال 1898 به بیروت بازگشت تا به تقویت زبان عربی خود بپردازد. در این دوران ملی‌گرایی او تقویت شد و البته اندوه او نیز؛ چرا که خبر رسید برادر او دچار سل شده و خواهرش، سلطانه و مادرش نیز بیمار. جبران، لبنان را بلافاصله به مقصد امریکا ترک کرد، اما دیر رسید و سلطانه مرده بود. جبران سخت به خواهرانش دلبسته بود و این مرگ ضربه‌ی بدی بر او وارد آورد. اندکی بعد برادر و مادرش را نیز از دست داد. خبر این واقعه چنان جبران را تکان داد که باعث شد از هوش برود و کفی خون‌آلود از دهانش خارج شود.

 
بعدها به کمک دوستان خود نمایشگاه‌هایی را بر پا کرد و در یکی از این نمایشگاه‌ها بود که با ماری هسکل آشنا شد؛ زنی که بیش از هر کس دیگری بر سرنوشت او و بر انتشار و بهبود آثار او تأثیر گذاشت. ماری هسکل در آن زمان سی سال داشت و ده سال بزرگ‌تر از جبران بود و البته زنی تحصیل‌کرده و مصمم و مستقل و از اعضای جنبش آزادی زنان. جبران با ماری هسکل رابطه‌ای عاشقانه برقرار کرد و سخت دلبسته‌ی او شد. ماری جبران را تشویق کرد تا به انگلیسی بنویسد و در تصحیح نوشته‌های او بسیار کوشید. ماری حتا سعی کرد عربی بیاموزد تا با زبان و افکار جبران بیشتر آشنا شود.


در این بین چند اتفاق مهم رخ داد: بسیاری از نوشته‌های او را کلیسا و دولت سوریه‌ی آن زمان تکفیر و سانسور کرد که شاید بتوان گفت این امر موفقیت او را در دنیای عرب‌زبان تشدید کرد. اتفاق دوم این بود که در سال 1908 با حمایت مالی ماری و به‌منظور آشنایی بیشتر با هنر مدرن به پاریس سفر کرد. در هنگام اقامت او در پاریس پدرش نیز فوت کرد.


جبران خیلی زود به نیویورک بازگشت و در دسامبر سال 1910 از ماری هسکل درخواست ازدواج کرد که ماری به‌سبب اختلاف سنی فاحش این درخواست را نپذیرفت. در همان اوان، ماری نگارشِ دفترِ خاطراتِ روزانه‌ی خود را که به خاطرات شخصی‌اش از زندگی جبران اختصاص داشت آغاز کرد و تا هفده سال بعد ادامه داد. در سال 1918 جبران مشهورترین اثر خود، پیامبر، را می‌نویسد که آن را ثمره‌ی عمر خود و نخستین کتاب راستین خود می‌خواند. جبران در این کتاب کوشید به زبانی شبیه به زبان ترجمه‌ی عربی کتاب مقدس برسد؛ اما ماری که تأثیر بسیار عظیمی بر خلق این کتاب گذاشته بود و حتا بسیاری از بندهای کتاب نتیجه‌ی مستقیم گفتگوی آن دو بود، جبران را واداشت کتاب را به انگلیسی بنویسد.

 
در سال‌های بعد رابطه‌ی ماری و جبران اندک‌اندک رنگ باخت و صرفاً به روابط کاری محدود ماند. در سال 1916 ماری با فردی به نام مینیس ازدواج کرد، اما کماکان تا مدتی بعد مکاتبات خود را با جبران ادامه داد. در سال 1928 وضع سلامت جبران به وخامت گرایید و حالتی عصبی پیدا کرد که این امر او را به‌سوی مصرف الکل سوق داد. در همان سال کتاب عیسا پسر انسان را منتشر کرد که با استقبال بسیاری از جانب خوانندگان و منتقدان مواجه شد. از سال 1929 به بعد انجمن‌های هنری متعدد به تکاپو افتادند تا از او تفدیر کنند. اما جبران دچار بحران روانی شده بود و اعتیادش به الکل افزایش یافته بود و این مسائل در بهبود حال او تأثیری نداشت. اندک‌اندک بیماری او تشدید شد و جبران از پذیرش معالجات سر باز زد.


سرانجام جبران خلیل جبران به‌علت گسترش سرطان کبد در دهم آوریل سال 1931 در سن 48‌ـ‌سالگی در نیویورک درگذشت. خیابان‌های نیویورک دو روز برای او عزادار شدند و در سراسر ایالات متحده و لبنان بر مرگ او سوگواری کردند. در ژوییه‌ی همان سال تابوتِ حاملِ جسدِ جبران به زادگاهش بازگشت و شهروندان لبنان بیشتر با خوشحالی از ورود تابوت او استقبال کردند تا سوگواری و بازگشت او را به خانه جشن گرفتند، چراکه اشتهار او پس از مرگ افزایش یافته بود. در سال 1932، صومعه‌ای را به‌نام مارسرکیس خریدند و جسد جبران را به آنجا منتقل کردند و مدتی بعد متعلقات جبران را نیز به این صومعه بردند و صومعه به موزه‌ی جبران خلیل جبران تبدیل شد.


ماری هسکل پس از مرگ او به همراه ماریانا و منشی جبران خلیل جبران، آثار و کتب و نقاشی‌های او را منظم کرد و ماری آثار بازمانده و منتشرنشده‌ی او را ویرایش کرد و در سال 1932 منتشر کرد. ماری همچنین مراقبت از ماریانا، آخرین بازمانده‌ی جبران را نیز بر عهده گرفت. با این حال، بزرگ‌ترین خدمت ماری به جبران پس از مرگ او، انتشار خاطرات روزانه‌اش بود که در مورد پندارها و عقاید جبران، بصیرتی نو را به منتقدان آثارش بخشید. ماری هسکل در سال 1964 در خانه‌ی سالمندان درگذشت.

یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1387
به یاد پناهی عزیز
نوشته شده توسط هادی عباسی در ساعت 22:57

تقدیم به آنکه نیست و دیگر نخواهد نمود:

نابرده گنج، مَرد، چه بسیار رنج مُرد

به حکم کیش خدا شاه شطرنج مُرد

چه بسیار سرخ میوه‌ها چید و خورد

به سمّ پروردگارِ بی درد و رنج مُرد

سپر سینه، راه شب بی چراغ رفته بود

در آغوش نیستی جایی دنج مُرد

به عشق یک عدد سینه می‌درید

زیر آوار خروار‌ دلِ پنج مُرد

چهل کلید قلک زندگی بود او

به نیش مار جعبه‌ی گنج مُرد

به راستی او عاقبت مُرد مُرد

چه بسیار عاشقانه ناسنج مُرد

به امید باران در پی پناهی مُرد او

به شلاق تگرگش چه بغرنج مُرد

 

سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1387
زندگینامه حسین پناهی
نوشته شده توسط هادی عباسی در ساعت 09:53

حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است،ولی اینرا هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد.بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.
پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد.
در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در
۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.


گزیده انتشارات او

عنوان‌:

به وقت گرینویچ

نام پدید آورنده:

حسین پناهی

م‍وض‍و‌ع‌‌:

شعر فارسی

م‍ح‍ل‌ن‍ش‍ر:

تهران

ن‍‍اش‍ر:

دارینوش

ت‍‍اری‍خ‌ن‍ش‍ر:

بهار 1384

ص‍ف‍ح‍ه‌ش‍م‍‍ار:

96 صفحه

ISBN:

2-73-7865-964

 

تقدیم به خداوند
به پاس آفرینش های سپید و سیاه
و به یاد مارجا نیکا
آخرین آیه از کتابی مقدس که
در خاطره جهان مانده است...


عنوان‌:

من و نازی

نام پدید آورنده:

حسین پناهی

م‍وض‍و‌ع‌‌:

شعر فارسی

م‍ح‍ل‌ن‍ش‍ر:

تهران

ن‍‍اش‍ر:

دارینوش

ت‍‍اری‍خ‌ن‍ش‍ر:

بهار 1384

ص‍ف‍ح‍ه‌ش‍م‍‍ار:

96 صفحه

ISBN:

7-76-7865-964

این دفتر را به جواد یساری تقدیم میکنم
که عمری شرافتمندانه آواز خواند
و گمان نکنم فهمیده باشد
که کتاب حضرت موسی انجیل است یا تورات


عنوان‌:

سالهاست که مرده ام

نام پدید آورنده:

حسین پناهی

م‍وض‍و‌ع‌‌:

شعر فارسی

م‍ح‍ل‌ن‍ش‍ر:

تهران

ن‍‍اش‍ر:

دارینوش

ت‍‍اری‍خ‌ن‍ش‍ر:

بهار 1384

ص‍ف‍ح‍ه‌ش‍م‍‍ار:

140 صفحه

ISBN:

0-74-7865-964

به دوستم مهندس محمد حائری که دارو ندارش را چای و میوه کرد به خورد ما داد تا بلکه یکی از آن جمع چهل نفره شاعر شود...
و هیچ کدام نشدیم


عنوان‌:

نامه هایی به آنا

نام پدید آورنده:

حسین پناهی

م‍وض‍و‌ع‌‌:

شعر فارسی

م‍ح‍ل‌ن‍ش‍ر:

تهران

ن‍‍اش‍ر:

دارینوش

ت‍‍اری‍خ‌ن‍ش‍ر:

بهار 1384

ص‍ف‍ح‍ه‌ش‍م‍‍ار:

60 صفحه

ISBN:

5-77-7865-964

برای آن خودم بابونه ای که راه میرفت...


عنوان‌:

چیزی شبیه زندگی

نام پدید آورنده:

حسین پناهی

م‍وض‍و‌ع‌‌:

نمایشنامه

م‍ح‍ل‌ن‍ش‍ر:

تهران

ن‍‍اش‍ر:

دارینوش

ت‍‍اری‍خ‌ن‍ش‍ر:

1376

ص‍ف‍ح‍ه‌ش‍م‍‍ار:

137 صفحه

ISBN:

2-73-7865-964

 

نه از خدا
نه از عشق، هیچ نگوییم
خود
از هرگفته ای گویا تریم
برای جلوگیری از هرج و مرج و پیش گیری از جذام یأس، با آمپول «تعریف های مدون» هنرمندان را واکسینه کرده ایم.
محصور در دایره ای که خروج از شعاعش، دار و ندار خاطی را به روی زمین « مصلحت» خواهد برد.
محرمانه می گویم :
دایره ای که علم برگرد « نیش» تست آمپول کشیده است بر دست لرزان و استخوانی هنر، « بنفش» شده است. ...

...و به زودی همه در زیر خاک خواهیم خفت. خاکی که به هم مجال ندادیم تا دمی بر آن بیاسائیم.
حسین پناهی در نمایش " چیزی شبیه زندگی "

 

گفته هایی و ناگفته هایی گفته

همین الان آمدم از پیش حسین. آنجا بود، در خانه خودش و چون همیشه آرام وبی صدا ، محجوب وسر به زیر، شاهد بود. می دید، ساعت 2 بامداد یکشنبه 18 مرداد سال 83 می برندش این بار بر دست ها. با ما بود ونظاره می کرد. پس آن پیکر نحیف لاغر از آن که بود؟
همه بودند، حسین خود میزبان بود همه را. یک یک هر که را می آمد به لبخندی پذیرائی می کرد. خودش گفت، صدایش آنجا بود در نوار" ستاره " داشت به همه می گفت:
همه چی از یاد آدم میره
مگه یادش، که همیشه یادشه.
داشت برای ما تعریف می کرد. خودش راوی این آخرین سفرش بود. برای ما، داوود میرباقری، عبدالله اسکندری، رسول نجفییان و من و دیگران می گفت. آرام وبی صدا مثل همیشه و تو باید گوش تیز می کردی تا بشنوی. می گفت غروب خودم آمدم به طاطائی صاحب سوپر مارکت بغل خانه ام گفتم:
ما چیستیم ؟
جزملکولهای فعال ذهن زمین،
که خاطرات کهکشان ها را مغشوش می کنیم!
گفت چی می گی حسین آقا؟ گفتم هیچ چی من مّردم. چند روزه مّردم زحمت بکش به یکی خبر بده. فکر کرد شوخی می کنم . گذاشت تا دخترم بیاد بفهمه. حرف منو قبول نکرد، حرف دخترمو قبول کرد. اینه که به همه گفت و شمارو به زحمت انداخت. بعد تعارف کرد بریم تو درست مثل همون روزی که با رضا شریفی نیا رفتیم بهش سربزنیم. اما اونروز حالش خوب نبود، در عوض امشب راحت وخوب بود، فقط مرده بود. گفت یه دقه صبر کنین تا جنازمو ببرن بعد با هم میریم بالا، یه چیزی نوشتم می خوام براتون بخونم. منتظر آمبولانس بودیم. وقتی آمبولانس آمد، حسین به راننده خسته نباشید گفت. بعد خودش کمک کرد جنازه بی وزنش را بگذارند در آمبولانس. وقتی آمبولانس رفت به ما گفت بریم بالا. گفت: البته بالا یه خورده بوی مرگ می ده، اما براتون پنجره رو باز می کنم. رفتیم بالا مثل همیشه یک عالم تنقلات گذاشت جلوی ما. می گفت: شاگردام میارن، هرچی می گم نمی خورم بازم میارن. بعد به ما چای داد. مثل همیشه توی لیوان های رنگ به رنگ. کوتاه وبلند، و بعضی وقت ها توی شیشه مربا. همیشه به او می گفتم دیگه درست شو حسین! یه خورده زندگی کن. به من می گفت:
حسین جان! زندگی مشکل نیست، بلکه مشکلات زندگی اند.
می بینی!
می بینی به چه روزی افتاده ام؟
حق با توست. می بایست می خوابیدم.
اما به سگها سوگند، که خواب، کلک شیاطین است تا از شصت سال عمر، سی سالش را به نفع مرگ ذخیره کنند.
داوود اصرار داشت او را برای نقشی در سریال " مختارنامه " به کار بگیرد. متن را حسین نخوانده بود ، این اواخر اصلاً حوصله هیچ کاری را نداشت، می گفت برایم تعریف کنید. و داوود برایش تعریف کرد. حسین می گفت: داوود جان اگر اجازه میدی مثل اون نقش کوتاه تو سریال امام علی بازی کنم، میام. اونجا وقتی گیر خوارج افتادم که می خواستن به بهانه امر به معروف، شیکم زنمو پاره کنن هر چی دوس داشتم گفتم. داوود گفت: نه حسین، تو همونی رو گفتی که من می خواستم. با این حال داوود متن آورده بود بخواند. حسین دست به دامن عبد
ی
شد که به داوودجان بگو من الان وقت ندارم قراره قدری در زندگی بمیرم. راست می گفت می خواست بقیه عمر را راحت بمیرد. داوود می گفت: من نمی دونم جنازتم شده باید بیاد بازی کنه. حسین گفت: میام! و من می دانم خواهد آمد. رگ خوابش دست شریفی نیاست، منتظرش بودیم ، که مدام تلفنی می گفت به حسین بگین نرو من الان میام. و نیامد تا رفت. آخر حسین گفت: تا بقیه میان، براتون شعر بخونم ؟ داوود گفت: حالا که قراره بیای بازی کنی بخون. حسین این شعرش را برایمان خواند، درست بعد از آنکه آمبولانس جسدش را برده بود.
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که پا، جای پای خود می نهیم وغروب می کنیم
هر پسین.
خیلی وقت آنجا بودیم. دیگر بوی سکته ومرگ حسین رفته بود.
وقت خداحافظی، حسین به داوود که می گریست گفت:
جا مانده است
چیزی، جائی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندان های سفید.
تا دم در همه را بدرقه کرد. و دعوت کرد با او باشیم وقت خاک سپاری، می گفت:
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم.

حرف‌های اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج

سینما - سرفیلم دیالوگ‌ها را می‌نویسند و از چند وقت قبل به ما می‌دهند که بخوانیم وحفظ کنیم ولی باز هم اشکال داریم، چه برسد به سخنرانی!
متاسفانه یا خوشبختانه من حرف زدن خیلی خوب بلد نیستم به دلیل این که من تراشکاری و قالبسازی خواندم و سواد آکادمیک ندارم و الان هم اگر قراره وقت شما را بگیرم، یک بخاطر این که دستور داده‌اند و دو، این که احساسات درونم را در مورد حسین عزیز یک جوری برای همشهریانم و هم محله‌ای‌های حسین بگم.
ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی می‌کردم در محله بهداشت و حسین هم نقش پسر من را بازی می‌کرد و هر دو بشر اولیه می‌شدیم. شاید به دلیل این که جفتمون درون کودک و ساده‌ای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود البته حسین از من خیلی شریف‌تر بود.
من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلی‌ها و سیاست‌هایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بی‌نیاز است و چقدر راحت زندگی می‌کند. بشر از وقتی که حس نیاز می‌آید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمی‌کند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت. شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی می‌کرد. یادم می‌آید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم می‌کردند و هم چایی درست می‌کردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده می‌کردند. درست زمانی بود که گفت‌وگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی می‌کرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادی‌اش اینگونه بود.
تا جایی که می‌دانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. می‌گفت روی شغل وامونده ما نمی‌شه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنی‌ها می‌مونیم یه وقت‌هایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت.
رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانه‌ای را که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرم‌کن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیق‌هاش می‌خورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم.
ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقت‌ها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پیش رفتم مکه و با خدا صحبت کردم، گفتم خدایا من یه قولی می‌دهم ولی نمی‌تونم صد در صد قول بدهم، نود درصد سعی می‌کنم دروغ نگم؛ آقا اینقدر سخته، اینقدر سخته که بعضی وقت‌ها می‌گویم خدایا من می‌آیم پیشت توبه کنم؛ آخه نمی‌شه! حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را هیچ‌وقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگی‌اش با یک شکلات این ور و اون ور می‌شود. ما می‌توانیم ساعت‌ها راجع به خصوصیت‌های شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد. به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدم‌هایی مثل حسین از پیش ماه می‌روند ما روسیاه و خجالت‌ زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین پراید سوار شدن آرزو باشد. بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید می‌خرد و ... متاسفانه وقتی حسین فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود که حرص داشته باشد، چون آدم‌هایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی آدمی مثل حسین چرا؟!!
بیشتر با خودم هستم؛ سعی می‌کنم دروغ نگم، سعی می‌کنم سالم باشم، سعی می‌کنم عاشق باشم، سعی می‌کنم اگر یه روزی نتوانستم مثل حسین باشم حداقل ادای حسین و آدم‌های مثل حسین را دربیاورم. چون دنیای ما به قدری صنعتی و مزخرف شده که بشر خسته است و افسرده، مرض قند بیداد می‌کند، جوان‌هامون ناخن‌هاشون را می‌خورن، دست و پاشون را تکان می‌دهند ... می‌گن وای به روزی که بگندد نمک، من که باید بخندانم مرض قند گرفتم بنابراین سعی کنیم که عاشقانه هم دیگر رو دوست داشته باشیم و به همدیگر دروغ نگوییم. ما با اون‌ور آبی‌ها فرقمان توی معرفت و انسانیتمون است. دلم می‌‌خواست برای عروسی بچه‌های حسین می‌آمدم ولی خب قسمت این بود که اینطوری خدمت شما برسم. دلم نمی‌‌خواست گریه کنم ولی دست خودم نبود ... نوکر همه شما. انشاء‌الله که همیشه شاد باشید.

 

کارنامه هنری


 فیلم ها :

گذرگاه /گال/تیرباران /هی جو/نار و نی /در مسیر تندباد /ارثیه /راز کوکب/ سایه خیال/چاووش /اوینار /هنرپیشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مریم مقدس /قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) /بابا عزیز


مجموعه های تلویزیونی :

محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل یک لبخند/ایوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسایه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شلیک نهایی/آواز مه


کتابها:

من و نازی/ستاره/چیزی شبیه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پیامبر بی کتاب/دل شیر

علاوه بر اینها دو نوار با شعر و صدای حسین پناهی نیز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».


جوایز :
>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره 11 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1371 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

>> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1387
اشعار ناب حسین پناهی
نوشته شده توسط هادی عباسی در ساعت 09:43

 سیاه
خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود ...حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و...
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو.....
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه...
تو گذر...
تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ و
سوتک میدونه
کشته عشوه هاتم


من می خوام برگردم به کودکی !!
من می خوام برگردم به کودکی !!
دیگه چی؟
کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟
کمکم کن نازی.
ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا , برسیم به کارمون !
اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟
های, های, به هیچی اعتماد نکن
اگه خواستی از خونه بری بیرون
بی چراغ دستی و بی کلاه و شال , بیرون نرو!
ممکنه , خورشید یه هو سقوط کنه
یا یهو یخ بزنه
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟
خودتو میشناسی؟
من خودم یک سایه م.
منو چی؟
یادت می آم؟
سایه ای در سایهء یک سایه.
چت شده یهوکی؟
چیزی نیست!
تو سرم, تو سرم, روی شاخ ممکن , بوف کور میخونه ,
اون ورش تو جادهء ناممکن برف ریز می باره
تو هستی پیچ اضافی آوردم
نمی دونم اون پیچ مال بود یا نبود؟!
گمونم باز فلسفم عود کرده!
آخ خدا مرگم بده! "هگلت"؟
نه بابا !
"هگل" رو یه بار عمل کردم رفت پی کارش,
با پول گوشواره های تو و عینک ته استکانی خودم!
سرت خارش نداره؟ نمی خوای شاخ در آری؟
مگه من کرگدنم؟
آدمی چون عاقله به شاخ نیازی نداره!
البته یادم هست
این که ما مستعد تبدیلیم.
نگاه کن!
منو فرشته می بینی؟
نه بابا! تو آدمی
رنگ چشمم؟
میشی
قد؟
قد یه سرو!
اصل و تبار ایرانی.
ما چرا دماغمون پنگوله؟ رنگمو قهوه ایه , پاهامون باریکه؟
چون که از نژاد زرتشت هستیم.
خسته ای از هیات رنگینم؟
نازی جان ....
مرغ عشق از کفسش دررفته
شیرین خانم تو حموم سونا حوصلش سر رفته
اون هم فرهادش
دیش شو داده به اسمال آقا
جاش یه دیزی خورده بی نعنا , بی نعناع
مفشو رو گل رز فین میکنه
قسم بخور....!
جان.....سکوت....!
بیباکی یا بزدل؟
می ترسی از فردا؟
روز نو , روزی نو؟ راه نو , گیوهء نو؟
می ترسی؟
می دونم!
باز داری جوش می زنی که زبونت لال لال , یه وقت ارسطوم نباشه.
واه واه واه...!
افاده ها طوق طوق
سگا به دورش وق و وق
خودشو با کی طاق میزنه؟!
خودمو با کی دارم طاق میزنم؟
ارسطو آدم بود , دندون داشت , تو خونش آهن بود ,
مثل یک سنگ که آهن داره , وقتی که خواب کم داشت ,
چشماش قرمز می شد,
فلسفه یعنی رنج!
افتخاره که بگی رنجورم؟
رنج یعنی خورشید !
اگه خیلی دلخوری از اغراق , رنج یعنی فرمول !
رنج یعنی امکان
رنج یعنی خانه
یعنی شربت و قرص و دوا
رنج یعنی یخچال
رنج یعنی ماشین
سنگ چخماق بهتره یا کبریت؟
پیه سوز روشن تره یا چاچراغ؟
تلفن راحت تره یا فریاد؟
وقتی فهمیدم زمین , توی تسبیح کرات , یکدونه ست....
جنسش هم از خاکه
سنگش هم جور واجوره , ماهی و علف داره , بهار و پائیز داره ,
خیالم راحت شد.
دیگه وقت زایمان , نمی ترسم از " آل" ,
چون به بازوی چپم , سرم خون می زنند
نمی ترسم از غول
نمی ترسم از سل
چون که در کودکی واکسینه شدم
خوشبختم , خیلی هم خوشبختم.
کار کردن یه چیز و خوشبختی یه چیز دیگه ست !
عاشق خرابه و تاریخی؟
کاروانهای شتر , خمره های کهنه , سکه های زنگار؟
یعنی چه این حرفا؟
شرق ذهنت , ابن خلدونت نیست؟
تو اصلا ویرانه می بینی تا برای سوسمارش جا تعیین بکنی؟
من گفتم ویرانه , منظورم تجزیه بود , جای سوسمارش هم تحلیلم.
حالیت نیست؟ مثل این که بعضی چیزا حالیمه!
کهنه در برکهء نو غلت می زنه و نو میشه!
قلبت بهتر از چشات می بینه؟
چی چی یو؟
حقیقتو؟
حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره
نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار ,
کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون
شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟

سردمه!
مثل موری که زیر بارون تند ,
رد بوی خط راه لونه شو می جوره!
عین هستی و زوال
این قدر پا پیچم نشو!

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

باقلا بار بذارم هستیتو تغییرش بدم؟
"پرودون" معده هستی رو داغون می کنه , عینهو " کارل ماکس "
که به جای ارزن , تخم مرغ به خورد مرغا می ده !
ده!!؟
جون تو !!
ده , اگه " پاتانجالیه " الک بدم روحتو پالایش بدی؟
اسب دریائی روحم , تو ساحل برق میزنه عین سراب.
روح من پاکه
مثل دل تو
مثل چش سگ
مثل دست نوزاد

سردمه !!
مثل آغاز حیات گل یخ.
جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟
من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,
این که هر کی خودشه!
چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟
شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟
برم از " گینه بیسائو " , خاک بیارم بریزم روی سرم؟
خاک وطن که بهتره.....!!
توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.
سعدی و فردوسی
نادر و سبکتکین
لطفعلی خان و رهی
سگ اصحاب کهف
گاو سامری ها
خر عیسای مسیح
زین فرسودهء رخش رستم
کهش های چنگیز
خنجر اسکندر
جیگر پاره سهراب و دل تهمینه
چرکنویس غزلای حافظ
مهر باران شستهء مولانا
اشک مجنون و مزار لیلی
صورت قرضای شیخ ابو سعید
تسبیح گسسته عین القضات
قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی
سکه های حاج آمیز حاتم (آقا به تو چه)
صندوق جواهر خانم ملوک(دبیا)
تابلوی رنگ روغن استاد(به به چی چی شد؟)
جوهر مکتوبهء مرقومهء منظورهء اخراج تاتار , با ید منصورهء
ممدوحهء شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان
ابن سلطان ابن سلطان(وای خدا مرگم بده)
تراش مدادای رابرت گراند
فندک اسقاطی جان کندی
کاغذ لی لی پوت مارکوپولو
فتق بند پدر سلطان حسین
هسته خرما های سعد وقاص
استکان نعلبکی حلق طروش
آخور اسب و الاغ منصور
بی شمار بابای شل از سگدو
بی شمار مادر کور از گریه
بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک
بی نهایت تابوت !!
تازه جنس خاکشم مرغوبه ,
روی سر میچسبه , عین شاخ رو سر گاو
عین شب رو دل خاک
عین چشما و نگاه!
مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.
جوهر وجود سر , ذات خاک وطنه !

سردمه !!
مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی.
عین آمال و محال
این قدر پاپیچم نشو !

بینمون دوتا ننو می شه گذاشت....

دوست داری بریم بیرون؟ یه کم گردش بکنیم؟
همه چیو از یاد ببریم؟ دستا رو حلقه کنیم؟ سفارش بلال بدیم...
بغل دریاچه ها , عکس رنگی بندازیم , قوها رو نگاه بکنیم , ابرا را ,
یاذته میگفتی : ما شعور مطلق آفاقیم؟
چیمون از خرسای قطبی کمتره؟
چطوره وام بگیریم و خرده بورژوا بشیم؟
بی خیال تاریخ !
بی خیال انسان !
بی خیال تشنه ها و دریا ! بی خیال گشنه ها و صحرا!
خیلی خوبه خدا......
نوکر و کلفت می گیریم هفده تا !
تو برای نوکرات چکمه بخر
همه لباسامو یه جا میدم به کلفتام.
شام که خواستی بخوری , دستمال بزن به گردنت.
در و دیوار و پر از تابلو کنیم.
تابلوی رود و درخت,
تابلوی فرشای تپلی!
هر وقت دیدم خسته ای
من موزیک " باخ " می ذارم,
درشکه سوار می شیم
من می گردم دنبال چترم.
تو منو صدا بزن: " آنا کارنینا " بیا
این دستمو اینجور می گیرم
تا که میشی و ماشا ماچش کنند
بعدش هم , بشون می گم: برین خونه بچه ها
قهوه تون سرد می شه ها !!
بشتابیم ولی آهسته....
" ل-تولستوی " با زبونی که به نافش می رسه
تو کویر جنگ و صلح
یه گوشه نشسته و خربزه قاچ قاچ می کنه
سرش عین سردار
ریشش عین پرچم
دلش عین " سایگون " در اولین شب سقوط
زنده یعنی زندگی ! این دیگه فلسفه نیست
از قضا فلسفه " دیویده " !
خوب؟ عیب و ایرادش چیه؟
دجیگر ....!!
" هنری دیوید " جیب بره.....!!
همه اش برای بال و پرواز ملودرام می بافه تا به بشر
حالی کنه , سی سنت پول قرض می خواد ,
که بره " والدن پوند " یه بال فرشتهء مرغ بخوره,
احساس بودن بکنه
بستنی لیس بزنه
بود و بقا اسطوره است
زیبائی اسطوره است
یا که آن سرخی سیب
یا که این خنجر سرخ
بندهء چند تا خدا باید بشیم؟؟؟؟!!!

تو دلت تاریکه؟
تو...
تو دلت تاریکه....!!!
" توماشو " نشی یه وقت
بگیرن به جرم بی دینی
بیست و هفت سال زندونت کنن؟
ما که " اوربانوس هشتم " نداریم
تا که شفاعتت کنه؟

به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟

من:خدا , تو جوانه انجیره
خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله
اولین نگاهش به جهان می افته...
خدا بزرگتر از توصیف انبیاست
بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,
خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!
برم ؟ برم زیر آسمون
روسری مو وردارم؟
موهامو افشون بکنم؟
" تاباهارتا "
مثل دود ظاهر بشه , برامون نمایش اجرا بکنه؟
پیر مرد خوبیه , خیلی هم با نمکه
یه جوری گریه میکنه , که می میری از خنده !
حرف نمایشو نزن
آرتیسته هی خودشو جر میده
تا به بشر حالی کنه
این همه بود و نبود بسه دیگه
یه کمی هم
به " چه بود " فکر بکنین !
یه کمی فکر بکنین!
اون وقتش توی سالن
" لیدی " خانم با سگش لاس می زنه
مادرش
پشت سرش
میزنه به صندلی که دخترش
چشم نخوره ....!
بعدش هم خیلی یواش
زیر گوش کانگوروش غر میزنه
" لیدیو " دیدی " کانی " ؟
شش ماهه آبستنه!
توله سگه بی عرضه.

سردمه !!!
مثل یک سگ که توی جنگ سگی
حس بویائیش ,رفته باشه از دست
عین فیلسوف و سوال
این قدر پاپیچم نشو!!
خوش به حال " تجرید "
چون که هر کس رو مدار خودشه
به خیال تو چنار , گنجشک رو می فهمه؟
لاک پشت برا میگو جشن تولد می گیره؟
حاجی لک لک عاشق دختر درنا می شه؟
کبوتر جنازه پروانه رو توی تابوت می ذاره؟
تابستان , دنبال روح مگس مرده می گرده؟
به بهار چه , که پلنگ سر زا رفته؟
زمستون می شینه و برای جغد دلتنگ
تار و سنتور می زنه؟
تو عروسی دو خرس , فیل عربی می رقصه؟
گربه , کی به خاطر سر و صداش تو نیمه شب
از یه پیر مرد تنها
که دو ساعت تو سکوت فکر کرده
تا که اسم زنش یادش بیاد , عذر خواهی کرده؟
آرزوی گل نسرین اینه ؟
که به جای گل نسرین , جوجه تیغی باشه؟

سردمه...!!
مثل یک بابونه
که تو گوش تردش , باد , هی می خونه
خوشگله؟!!!
سرنوشتت اینه
تو دهن پا زن پیر , آب بشی
آفتابو از یاد ببری , خواب بشی
فردا صبحش ناغافل , یه پشکل نلب بشی
عین شاعر و نهال , این قدر پاپیچم نشو!
بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
می بینه که چی بشه ؟
که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر رو لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
عین عارف و سفال
این قدر پاپیچم نشو!
بینمون دوتا ننو می شه گذاشت.
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟؟
گربه هم می فهمه
رود هم می فهمه
سنگ هم میفهمه
می گی نه؟ می گی نه؟
خب دم گربه رو لگد بکن!
سنگ و صیقل بده و بوداش کن!
اگه وارونه اش کنی , شکل یک خمره می شه
خمره رو خرد بکنی خاک می شه
خاک هم می فهمه , باد هم می فهمه
ار بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی
و به جوجش دست بزنی چشمتو درمی آره !
همچی قارقار می کنه
که انگاری دختر شاه پریون
سر هفتا دختر , یه پسر کاکل زری زائیده...
کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی..!
پرده پنجره چشماتو
وردار و ببین دنیا را , دیدنیه!!
چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده...
این جهانی که همش مضحکه و تکراره!
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟...
دیده ام دیدنی دنیا را.....
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره "
منظورم رفته و جای رفته
چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره!
منظورم سیر و منزلگه سیر
سیستم سرگیجه کار و حقوق
لذت جویدن و مزهء " کافکا " را خنثی کرده
منظورم غریزه و قانونه
تک پا رفتن همسایه " واگنر" , اونو دلخور کرده
منظورم رابطه و دریافته!
سویس کامل بشقابای " مادام بواری"
هنر آشپزیشو لوث کرده
منظورم عاطفه و تکنیکه
پشت ای پنجره , علم
چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه.
با کت وارونه , در باب حواس
با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت
با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !!
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست....
سردمه!!
مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو
بینمون دو تا ننو می شه گذاشت
پس چرا مورچه دونه می بره؟
همچی تند و تیز می ره که انگاری
اگه نره چرخ دنیا پنچره!
جیرجیرک برای کی می خونه؟
شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟
آفتابگردون بی جهت می گرده؟
کبوتر بی خودی می چرخه؟
بغ بغو بی معناست؟
همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟
موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟
خودت گفتی , بعدش هم خندیدی.....!!
شب و روز تو گوش "واگنر" ,
دهل نت می زدند؟
" کافکا" هیچ وقت نخندید؟
گل رز را نشناخت؟
شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟
عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟
دلمون هندونه
فکرمون هندونه
روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت
یکی شو برداریم بسه!!!!!
بابا!
اصلا به ما چه که حاجی لک لک
عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!
می گی ما , برای روح مار و مور
حلوا خیرات بکنیم؟
فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم
لطف حرف هم مایه دردسره!!!

شب و نازی ‚ من و تب
همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
خود هستی بودم
روشن و رنگی و مرموز و دوان
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموشی بود
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه حجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال..
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
جیرجیرک آواز می خوند
تشنته ؟ آب می خوای ؟
کاشکی تشنه م بود
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکی گشنه م بود
په چته دندونت درد می کنه ؟
سردمه
خب برو زیر لحاف
صد لحاف هم کممه
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم , کوره روشن کردند
پاتو چرا بستی به تخت؟ عامو
پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سکوت کنه طوری نشم.
کی , کی گفته زمین میخواد سقوط کنه؟
قانون دافعه گفت
چشممو دور ببینی می ری ددر!
بوی گوگرد می دی!
هی هوار!
فسفر و گوگرد و تشخیص نمی دن!
وای از اقبالم
باز بارون خیال , آسیاب ذهنتو چرخونده؟
باز فیلسوف و سوال
باز عارف و سفال
باز هستی و زوال
باز آمال و محال
باز شاعر و نهال
باز کودک و خیال
کجاها رفته بودی؟
میخونه یا معبد؟
رنج ما قویتر از مشروبه!
میخونه افسونه!
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟
من نمی بخشم اگه , جای پات بی جای پام , روی جایی حک بشه!
کجاها رفته بودی؟
هیچ کجا...
رو شعاع هستی برا خودم میگشتم
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر , که یهو نصف شبی سگ نبره
فرغونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه
لحافو رو بچه ها پهن کردم
همه چی ! همه چی!
همه چی برای من ممکن بود
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه؟
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
میدونی؟
بعدش هم
گردن و صاف کردم
خیره ماندم به دور
انگاری سایه ام افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم گفتم من انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم!
می تونم پلنگ و زنجیرش کنم
می تونم با تیشه چنارو سرنگون کنم
می تونم!
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب..
یه هو وسوسه شدم رفتم توی ماممکن!
تو ناممکن, فیل هوا میکردن؟
آره ! خوب ! فیل هوا !!
که می خواستی برگردی به کودکی؟
آره , خوب , پشت سوال
کی تا حالا برگشته به کودکیش؟
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه!
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من!
من باید برگردم ,
تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم
به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه!
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست؟
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,
من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,
شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.
تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !
گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !

نازی مرد
نازی
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم,
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن , کی یو باید ببینیم؟!!
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را کجا زیارت بکنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ... یک و دو
یک و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...

سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....

وهم

چشم من و انجیر
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....
کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!
کاش!
چشمان من
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
عقرب عاشق
دم به کله میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.....
سکوت
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......
شناسنامه
من حسینم
پناهی ام
من حسینم , پناهی ام
خودمو می بینم
خودمو می شنفم
تا هستم جهان ارثیه بابامه.
سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش
وقتی هم نبودم مال شما.
اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم
با من بگو یا بذار باهات بگم
سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو
ها؟!
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور
این,این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا جارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گری می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..
دستمال سرخ دلم
این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان میدهم
کنتراست
سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد!
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ میکند
از شوق به هوا
به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام
پیست
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی....
پیاده روی
گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
اعتراف
من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
رو در رو
برای اعتراف به کلیسا می روم
روی در روی علفهای روئیده
بر دیوارکهنه می ایستم
و همه گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند
زیباترین شعر دنیا
آب آب
بابا آب
بابا آب
آ ا
سه‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1387
شعری به یاد حسین پناهی
نوشته شده توسط هادی عباسی در ساعت 09:39

شعری به یاد حسین پناهی ( مهران ابادی )

 

              

 

سایه ی ِ خیال
« دو مرغابی در مه »
گم شده بود
یکی مال دلاین دژکوب
یکی ولایت ما بود
یک مرد
صبور غم های پارسی
نیامده پیش تر رفته بود
تا پیشقراول قوافل فاصله
الهی ، اهوارا مزدا
انشاءالله مارا ببخشاید
آنقدر
بدیم
که ندانستیم « معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز »
در زده بود
زهر خندیده بود
به نوعی طنازی
مثل آن دیدن عجیب
دو کردنی شوخ
شنگ فلسفه و رندی
آیا می باوری ؟
او مثلا"
از یک جایی آمده بود
از بکر آباد دره های دژکوب
تا انگاری
چیزی بفهماند که : « چگونه می شود عشق را نوشت ؟»
یوسف آباد تنهایی
لج ِ قتیلی داشت
تا مقتول شد
او هم مقتول قتل های به هم زنجیره بود
مثل همه ی مثال های دیگر
همین را می خواستی؟
تا آخرش گم گور
به اسم تو ثبت شود
این ایل
در غیاب تو هم « شِورِه» می خواند.
دوباره همان گدار
و سینه کش دژکوب

   1       2       3       4    >>